زندگی...
وجودم یک حرف است و زیستنم تماما گفتن همان یک حرف.
زندگی زیباست،اما خسیس است و زیبایی هایش را نمایان نمیسازد...
سال نو فرخنده باد
نمیخوام از جملات تکراری استفاده کنم و دوباره بگم سالی بهتر از پارسال و...
اما فقط یک ارزو برای تک تک ادمهای دنیا دارم و اونم اینکه امیدوارم همیشه شاد و سلامت و موفق باشند.چه در سال گذشته و چه در سال های اینده...
همیشه به یادتونم و محبتهاتون رو فراموش نمیکنم...
امین
خاطرات پدر بزرگ
در همین زمینه یه خاطره بگم.(اگه دوستان دیدن ربطی نداره پاکش کنن)
وقتی چهار سالم بود پدر بزرگم(همونی که فوت کرده و دله من براش تنگه)من رو برد تا مراسم اصلی چهارشنبه سوری بهم یاد بده(علاقه زیادی به مراسمات باستانی داشت و این اخلاق من همش مدیون اونه)بعد از مراسم قاشق زنی و پخش اجیل مشکل گشا و خواندن شعرهایی که الان یادم نیست رفتیم و یه جایی اتشی درست کردیم.پدر بزرگم از انجایی که بچه ها را خیلی دوست داشت تمام بچه های اون پارک رو جمع کرد به همه عیدی و به همه گفت که چطور باید از روی اتیش بپریم.همه گرداگرد اتش جمع شدیم و شروع کردیم به چرخیدن به دورش و یکی یکی از روش میپردیم نوبت من که شد یه ذره میترسیدم برا همین با ناز و نوازش پدر بزرگ به سمت اتیش رفتم و از طرفی یکی از بچه های اونجا برعکسه من خواست از اونطرف اتیش بپره حالا تصور کنید هردو با هم پریدیم و بالای اتیش خوردیم به هم و افتادیم توی اتیش.من که از ترس اینکه اتیش میگیریم فورا بلند شدم و پا گذاشتم به فرار و هی داد میزدم اتیش اتیش.بعد از چقدر تعقیب گریز بالاخره پدر بزرگم موفق شد منو بگیره وقتی منو گرفت تازه فهمیدم من اتیش نگرفتم و حالا پدر بزرگم نمیدونست بخنده یا منه در حال سکته رو اروم کنه

خدا...
نمیدونم چرا جدیدا ثانیه ها برای گذشتن جون میکنن...
چرا مثل همیشه اوقاتم نمیگذره؟
چرا تموم نمیشه این روزای سخت؟
چرا خدا چرا دنیات این شکلیه؟
چرا خوبا رو میبری تا ما بدا بمونیم و حرص بخوریم؟
عیب نداره خدا...راحت باش...همه جا دیکتاتوریه تو هم دیکتاتور باش اما...
امین
پدر بزرگ
دیگه سینش بالا و پایین نمیره...
دیگه با لحن مهربونش من و نصیحت نمیکنه...
دیگه من رو نوازش نمیکنه...
دیگه برام کتابای شریعتی و موریس مترلینگ نمیخونه...
دیگه سلام میکنم جواب نمیده...
مثل اینکه جدی جدی توی قبرستونم و پیکر بی جان رو به روی من پدر بزرگ مهربونمه.همونی که همیشه الگوی منه.همونی که برا مراسمش هزاران نفر از جای جای دنیا اومدن...همونی که بر عکس خاک سپاریهای دیگه به جای اقوام درجه یک همه و همه گریه میکنن.آسمون سیاهه و اونم شروع به گریه میکنه و ما زیر اشکای اسمون پیکر پدر بزرگم را به خاک میسپاریم.فقط میدونم که زانو زدم توی گل ها و گریه میکنم و...
سال پدر بزرگم نزدیکه اما من هنوز اینجام و وقت اصفهان رفتن ندارم.شیطونه میگه زیر همه چی بزنم و برم اصفهان...
دلم گرفته بد هم گرفته...
امین
چرا؟
چرا همه عادت کردیم صورت مسئله پاک کنیم؟
چرا عادت کردیم بزنیم و بشکونیم و ببریم بدون اینکه دنبال حل اصل قضیه باشیم.
بیاییم روی مسائل مختلف عاقلانه فکر کنیم.شاید حق با کوچکتر ها و کم تجربه ها باشه...
امین در ک کرده که...
ما ادما زاده شدیم تا در این دنیای وانفسا فقط به مشکلات پیش رویمان صبوری نشون بدیم.یا اونا کم میارن و شادی میاد یا ما کم میاریم و پیر میشیم و میمیرم
امین:چرا؟
چرا کم نمیاری؟؟؟
چرا اگه درختی رو از ریشه بکنی بازم میگی کار من نبوده؟؟؟!!!
مرد باش و به کارای بدت اعتراف کن...
امین میخواهد:میشود؟
زود میرود روزگاران.انگار همین دیروز بود که با خود عهد بستم هر روز یا هر ماه سر خاکش بروم اما الان از آن قول 6 سال میگذرد و من سه ماهی میشود که به قولم عمل نکردم.خدا میشود به من اجازه دهی پنجشنبه به اصفهان بروم...
باز هم امین سر درد می اورد...
حالم به هم میخوره...حالم بد میشه وقتی به بعضی ادمای اطرافم فکر میکنم.دوست دارم اوق بزنم،دوست دارم بالا بیارم اما حیف و دوصد حیف که ادمها رو نمیشد بالا اورد...
کاش میشد با دوتا قرص و امپول و سرم این بیماری را درمان کرد و اونها رو تحمل کرد و لی حیف که انسان فقط دو راه دارد:یا فوران کنی اونها رو از خودت برونی که در این صورت میگویند دیوونه است...میشی یک عزلت نشین تنها...
یا باید تحملشون کنی و چرک هاشون رو تو دلت نگه داری تا تبدیل به بیماری کشنده دق بشن...
دوست دارم انگشتم رو بکنم ته حلقم و اونها رو بالا بیارم اما حیف...دوست داشتم فقط یکروز در این دنیا قتل جرم محسوب نمیشد تا تمام این افراد را میکشتم و لکه ننگشان را از دامان این زندگی پاک میکردم...
ببخشید کلماتم درخور یک ادم ادبیاتی نبود ولی فقط میگم داغونم و بس...
